Showing posts with label زنده‌گي. Show all posts
Showing posts with label زنده‌گي. Show all posts

Monday, June 21, 2010

کنند یا نمایند؟

چند سال پیش نوشته ای خوندم از احمد شاملو در مورد استفاده نادرست از افعال در جاهای مختلف مثلاً استفاده از گردیدن به جای شدن. در حالی که گردیدن را باید به جای درگون و متحول شدن استفاده کرد. نمایند را باید در جایی استفاده کرد که غرض نشان دادن چیزی است و الخ
خلاصه این نوشته رو من تو هر چی می نویسم به کار می گیرم. داشتم دستورالعمل های سیستم مدیریت یکپارچه رو برای شرکت می نوشتم که بخشی از اون پر از فعل نمایند بود برای همین با استفاد ه از جایگزینی (1) همه نمایند ها را به کنند تبدیل کردم. سند را نهایی کردم. امضا کردم و امضاهای لازم را گرفتم و برای همه مدیران سازمان کپی گرفتم.
امروز صبح مدیر کارخونه زنگ زد و گفتم دخترم دستورالعمل تحلیل داده ها دم دستته؟ منم خوشحال از اینکه آقای ایرانی دستورالعملها رو داره می خونه و علاقه نشون داده گفتم بله و رفتم سراغ دستورالعمل. گفت جلوی اسم منو ببین. آخه این انصافه؟ دیدم نوشته نادر ایرانی/ کننده مدیریت در کارخانه.
فکم افتاد. رسماً افتاد این سند الان دست همه مدیرها و سرپرست ها بود
(1) replace all

Saturday, July 19, 2008

ساعت شني


پشت چراغ قرمز ايستادم. همون چيزي كه ثانيه‌هاش رو مي‌ريزه توي ساعت شني عمر من. اون كم مي‌شه و ثانيه‌هاي عمر من زياد و زيادتر. رنگ اون ثانيه‌ها و موقعيت من نسبت به اون رنگ تعيين مي‌كنه كه بخوام زود بگذرند يا دير ولي به هر حال وقتي مي‌سوزن و مي‌رن هوا اين منم كه ثانيه ثانية عمرم رو از دست داده‌ام

Sunday, July 06, 2008

همراه

يكشنبه 16 تير ماه 1387
دلشوره و دل‌آشوبه اين روزها همراه منه. صبح‌ها با هم بيدار مي‌شيم و شب‌ها با هم به رختخواب مي‌ريم. عجيبه كه به اين يار همراه
عادت نمي‌كنم.

Monday, June 09, 2008

تغيير بعد


آدم‌هاي چهار بعدي (دوست داشتم به طول و عرض و ارتفاع، صدا رو هم اضافه كنم. البته مي‌شه خيلي چيزها اضافه كرد ولي همون صدا فعلاً‌ كافيه) كه تغيير بعد مي‌دن. كنارته و داري باهاش حرف مي‌زني. يعني داري با يه آدم چهار بعدي صحبت مي‌كني. همين الان ميره اون ور خيابون،‌ يه بعدش رو از دست مي‌ده (البته اگه داد نزنه.) يه روزي تبديل مي‌شه به عكس و ميره توي قاب. خودش جدا و صداش جدا. يه آدم پاره پاره.
خارج از ابعاد، آدما و صحنه‌ها و زندگي با يه آهنگ ملايم، كم كمك خاطره مي‌شن و توي ذهنت رسوب مي‌كنن. خاطره‌ها كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر مي‌شن. فكر نمي‌كنم كاملاً محو بشن. فقط يه جايي يه جورايي بايگاني مي‌شن و شفافيت و براقيشون رو از دست مي‌دن و كم كمك كم‌رنگ مي‌شن. بسته به اينكه چقدر و با چه تناوبي پاره پاره‌هاشون رو ببيني و بشنوي و به ياد بياري، سرعت كم‌رنگ شدنشون فرق مي‌كنه. افرادي هستن كه چنان در تار و پود زندگي‌ات تنيده‌اند كه حالا حالا‌ها بايگاني بشو نيستن كه نيستن كه نيستن. ولي از كم‌رنگ شدنشون گريز و گزيري نيست.
ولي دل، خونه‌تكوني مي‌خواد نه اينكه حتماً خاطره‌هاشو بريزي دور! نه. يعني خاطره‌هاي خاك گرفته رو بتكوني و به سر و گوش كم‌رنگ شده‌ها يه دستي بكشي. آدمي‌زاد بودن سخته‌ها!! همين

Wednesday, May 28, 2008

به بهانه زنده‌گي


من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را، درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید
تا بخواهی پیوند
تا بخواهی تکثیر

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف می‌کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید
کبک کی می خواند
باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت
حرف زد
نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم
خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را درک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود
زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم
پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم
چه در باجه یک بانک
چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم
و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم روی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل، نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار
از پشه
از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
سهراب سپهري (قسمتي از صداي پاي آب) كاشان 1343